صبح
یعنی تو
وقتی لبخند میزنی!
*
persian blog خره ؛
گاو نره!!!
*
یادم رفت در اعتراف قبلی بگم که آدم شجاعی نیستم!
*
خصوصا وقتی که قراره از خودم بگم!
*
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:38  توسط چیچیلاس
|
خب دور بازی افتاد به من
حالا قراره که من اعتراف کنم
1
-
اعتراف میکنم که تو زندگی اونجور که شایسته یه انسانه قدم ورنداشتم
2-
والبته همیشه سعی کردم که آدم خوبی باشم
3-
معتقدم که همه چیز زندگی همین سعیه وگر نه خوب فقط خداست
4-
ما رهروییم و لییک به مقصد نمی رسیم
پاینده باد راه که همواره رفتنیست
5-
اعتراف میکنم که جرات نوشتن خیلی از کارایی رو که کردم ندارم
بسه اعتراف کردن خیلی سخته!!
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 5:8  توسط چیچیلاس
|
گفته بودمت بانو!
که باد تنها برای موهای توست که می وزد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:28  توسط چیچیلاس
|
بانو!!
مرا چه حاجت به ساغرو پیمانه؟!؟
تو که پلک میزنی من مست میشوم!!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:16  توسط چیچیلاس
|
می خواستی کمک کنی اما نشد عزیز
بدتر به دست یکتب تازه سپردی ام
از عمق درره های مه آلود بی کسی
تا قله های سرد پر از برف بردی ام
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 4:4  توسط چیچیلاس
|
حتي آفتاب هم که بر پوستت مي گذرد من مي سوزم
پائيز از حوالي حوصله ات که بگذرد من زرد مي شوم
و تا کفشهاي رفتنت جفت مي شود
من غريب مي مانم
من درست مثل خودم هنوز و هميشه
دوستت دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 4:35  توسط چیچیلاس
|
دائم برای دیدن هم دیر میکنیم
وقت قرارها همه تاخیر میکنیم
اول برای عشق همه تند میدویم
اما اواسطش همگی گیر میکنیم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:24  توسط چیچیلاس
|
نام تورا نمیدانم!
آری!
اما میدانم
گلها
اگر که نام تو را میدانستند
نسل بهار
از این سان
رو سوی انقراض نمیرفت
حسین منزوی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:46  توسط چیچیلاس
|
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود
پایمال عابران کوچه ها شود!!
شاعر افغان
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:54  توسط چیچیلاس
|
امید مهدی نژاد
در جنگ های تن به تن آغاز می شویم
این رسم ماست در کفن آغاز می شویم
از ابتدای خون گلو- از شروع عشق
انتهای خویشتن آغاز می شویم
آرام در قلمرو شب رخنه می کنیم
هم پای صبح دفعتا آغاز می شویم
بازی ادامه دارد نوبت به نام ماست
ما تازه بعد باختن آغاز می شویم
آری به رغم سایه سنگین سامری
یک روز از همین وطن آغاز می شویم
این شعر ها طلیعه شورند صبر کن
وقتی تمام شد سخن آغاز می شویم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:17  توسط چیچیلاس
|
بانو، شما چقدر لطيفيد، سادهايد
آيينهايد، مثل خدا بىافادهايد
گرميد و زير سايهاتان مىشود نشست
كوهيد، جنگليد، درختان جادهايد
كوريم اگر نه صفحه دفتر سفيد نيست
ايشان نوشتهاند، شما شرح دادهايد
دست طلب به دامنتان مىشود نزد؟
ما اوفتادهايم، شما ايستادهايد
ما تحفهاى به غير ارادت نداشتيم
سست است، رد كنيد كه صاحب ارادهايد
لبهايتان چرا به سخن وا نمىشود؟
اى خوش به حال مُهر كه بر لب نهادهايد
از ابروانمان گرهِ بسته وا كنيد
بانو شما كه صاحب رويى گشادهايد
آدم كه مثل معجزه، نازل نمىشود
نوريد، آيهايد، ز مادر نزادهايد
پيچيدهايد و سخت ولى سخت نيستيد
بانو، شما چقدر لطيفيد، سادهايد
ابوالفضل زروئی نصرآبادی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:17  توسط چیچیلاس
|
در پیادهرویِ کدام خیابان دیدم
آن غریبه را
که لبخندش آشنا بود؟
در زیر آفتابِ کدام ظهر تابستان بود
که هر دو ساکت ماندیم
و از کنار هم گذشتیم؟
دومین دیدارِ ناگهانی
در کوچهیِ آسمانییِ کدام پل عابر پیاده خواهد بود؟
در برگریزانِ کدام غروبِ پايیز؟
اولین سلام را
کداممان خواهد گفت؟
مصطفا حاجیزاده
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 15:47  توسط چیچیلاس
|
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین تا حال از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله ی سنگی ورزشگاه!!
و میله ها ی سرد وفلزی
گل داد و سبز شد
آن روز روز چندم اریبهشت بود
یا چند شنبه بود
نمی دانم
آن روزها هرچه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی کند
زیرا
ما هر دو دربهار
_در یک بهار_
چشم به دنیاگشوده ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آنگاه ناگهان
متولد شدیم
و نام تازه ای
بر خود گذاشتیم
فرقی نمی کند
آن فصل
_فصلی که میتوان متولد شد_
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ی ما .حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم . همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم...
قیصر امین پور
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:51  توسط چیچیلاس
|
شهر حصاريان هميشه
و فاتحان هر گز
سگهاي پير
و قحبه هاي بيمار
شهر جنازه هاي نارس تو در تو
يچيده لا ي کاغذ
افتاده پاي ديوار
و کوچه خناق گرفته
از بوي تن ؛ زباله ؛ ادرار
درها دهان ملتمس خانه ها
گوئي
در انتظار مهمان
خميازه مي کشند
و پرده هاي سرخ که ميلرزند
بي شک براي گفتن
حرفي دارند
در پرده رونده اي از دود
جفت موقت من
تند و شتابناک مي آيد
مي آيد و دوازده بوسه را
مثل دوازده سکه
روي لبان بسته ي من مي شمارد
و من درون چشمانش
تصوير آن رنده ي غمگين را مي بينم
که بالهاي سنگين دارد
من چرت مي زنم
و صفحه بي صدا مي چرخد
ـ آقا شما چه ميل داريد ؟!
انسان يا بستني ؟
لطفا ژتون !
او مو بلند ها را ترجيح مي دهد
و ديگري ...
فرقي نمي کند
در زير سقف سرخ
هر رنگي سرخ است
ميدانچه اي قديمي
در بلخ يا بخارا يا بغداد
کالاي زنده رد وبدل مي شود
من مي روم حقارت خود را
لاي کتابهاي تاريخم پنهان کنم .
حسین منزوی
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 6:54  توسط چیچیلاس
|
مردم همه
تو را به خدا
سوگند میدهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند میدهم!
قیصر امین پور
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:8  توسط چیچیلاس
|